تبليغاتX
دریای خیال
دل نوشته های من (محمد جواد امینی )
- تاریخ آخرین به روز رسانی : 1390/11/11

دوستان عزیز

سلام

از اینکه مرا در هر چه بهتر شدن اشعار و وبلاگ حاضر

یاری می نمایید . کمال تشکر را دارم.

خواهش : لطفا بدون نظر این صفحه را ترک نکنید .

با تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/11ساعت 12:44  توسط محمد جواد امینی | 
شوخی


گفتم : دوستت ندارم ! هر کجا خواستی برو !

این بار واقعا رفتی !

دوباره تنها شدم ،

با یک عالمه شوخی احمقانه ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/11ساعت 8:37  توسط محمد جواد امینی | 
تلفن


صدای خودت را از پشت تلفن شنیده ای ؟

مثل نزول وحی است!

پس بگو ،

هر چه بگویی

پیغمبرت می شوم ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/11ساعت 8:35  توسط محمد جواد امینی | 
رفتن ...


امشب بعد از رفتنت

سیگار کشیدم ،

نه نه نگران نشو ،

اولین بارم نبود ،

مثل رفتن تو ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 7:30  توسط محمد جواد امینی | 
شاید ...


نگاه تو برایم نعمتی است

دریغ نکن ،

شاید روزی من نباشم

ولی چشمهای تو

شاید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 7:28  توسط محمد جواد امینی | 
راه تو


هر کجای راه را غلط رفتم ،

زود صدایم کن !

برخواهم گشت،

رفتن به سمت غیر تو را دوست ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 7:27  توسط محمد جواد امینی | 
خاک من


خاک من اینجا نیست

من به آن ناب ترین جای زمین حس تعلق دارم

جای من اینجا نیست

من به دریا ، به قنوت سبز جنگل

 و به سجاده ی ابری پر مهر

من به باران دل انگیز بهار

و به مهتاب تعلق دارم

خاک من آنجائیست

که پر از زیبائیست

قطعه ای هست از املاک بهشت

جای من آنجائیست

که نگارین یارم

صبح ها نور و غزل می چیند

و سر سفره ی احساس دلم می آرد ،

من بهشتم آنجاست

من سرشتم آنجاست

و خدا گفت آرام :

سرنوشتم آنجاست!

آه ای پاک ترین حس صدا

من پر از زمزمه ام

از تلاقی شب و خاطره ها می آیم

من نگاهم پر درد است ولی

دل به آن پاکی بی حد دارم

خاک من آنجائیست

که تو هر صبح سر از بالش آن برداری

جای من آنجائیست

که تو بی واهمه از عشق

غزل می سازی

و من اینجا،

در این نقطه ی کور

جذر و مد نفست می شنوم

و غزل هایت را می نگارم به تن کاغذ دل،

من فقط کاتب وحی دل شیدای توام!

خاک من اینجا نیست،

خاک من

گوشه ای از قلب پر از مهر تو است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 7:44  توسط محمد جواد امینی | 

ای یار


باز این شاعر بی تاب به فکرش زد و گفت :

بهتر اینست که گویم غزلی

از دلم بهر دلی

تا که شاید بشود هدیه به رخسار نگار

تا فرو شوید از او آه دلی

بشکند حال نزار ؛

خواست تا با قلم عشق و جنون

بنویسد : «ای یار» ،

دلش از غم پر شد ،

باز در کاغذ بی رنگ قلم زد : «ای یار » ... ،

قلم از دست بداد

تا به خود آمد و باز

بر دلش وهم شهامت برداشت

بنویسد که چه در دل دارد ؛

شب که از نیمه گذشت

دید در کاغذ شعرش

خبری نیست ز شعر

غزلی نیست به بار

همه جای کاغذ

پر شده از « ای یار » !.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 7:34  توسط محمد جواد امینی | 

زمان


روی صندلی پارک

  نشسته بودم ،

پسرک دوان دوان

به سوی من آمد ،

- آقا ساعت چنده ؟

- چهار و ده دقیقه!

- ممنون!

پسرک دوان دوان رفت

و من تازه فهمیدم

هفتاد و پنج ساعت و بیست دقیقه است ،

که تو را ندیده ام .

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 7:43  توسط محمد جواد امینی | 

نسترن


نسترن یک شبی پریشان موی               آفتابش ز چهره می تابید

پا نهاد از ورای باور من                     در کنار خیال من خوابید

گندمین گونه بود روی مهش                گویی از یک فرار می آمد

آن چنان مست بود و می خندید           گوئیا بر سر قرار می آمد

طعم لبهاش ترش و شیرین بود             با خودش حرف های نو آورد

غزل داغ دار چشمانش                      بیت هایی چو شعر نو آورد

با صدایی که داشت می لرزید              عشق را تکه تکه معنا کرد

از تمام وجود من آنشب                    واژه هایی غریب پیدا کرد

دستهایش نوازشی از داغ                    روی دستان سرد من می ریخت

و تنش چون عبور تازه یاس                عطر گل در فضای تن می ریخت

گفتمش در میان بازی عشق                 چه شد این گونه یاد من کردی

دل سنگت رحیم گشته بسی                رنگ شیرین به خواب من کردی

نسترن گفت خواهمت بوسید               ناگهان وای من شدم بیدار

باز هم ناتمام پایان یافت                    خواب امشب مشابه هر بار.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 7:41  توسط محمد جواد امینی |